تبليغاتX
****یک عاشق دل شکسته****
نفس نفس در پی توام


نفس نفس در پی توام


قدم زنان ، نفس نفس در پی توام

 

با هر نفس به عشق تو زنده ام !

 

تو را می سپارم به قلبم ،حالا تو هستی و یک مجنون !

 

مجنونی که هیچگاه از عشقت خسته نمی شود !

 

با آن چشمهای زیبایت مرا ببین ، ببین که چه بچگانه به آن چشمهایت خیره میشوم!

 

وقتی در کنارمی قلبم تند تند میتپد ، دستت را بر روی قلبم بگذار و حس کن که چه

 

عاشقانه برای تو میتپد !

 

بشنو صدای نفسهایم را که با هر نفس میگویم دوستت دارم عزیزم !

 

بگذار با عشق تو زندگی کنم ، بگذار در کنار تو با آرامش عاشق بمانم !

 

مرا در دام تنهایی نینداز ، به خدا دیگر طاقت یک لحظه دوری تو را ندارم !

 

قدم زنان ، نفس نفس به دنبال تو می آیم !

 

من که احساس خستگی نمیکنم تا آخر دنیا با تو می مانم !

 

بگذار دستانت را بفشارم ، آن دستهای گرمت را از من جدا نکن !

 

مرا ببین ، عاشقتر از من کسی نیست ! کسی نیست که با تو و پا به پای تو در جاده

 

های زندگی تا آخرین نفس همسفرت بماند !

 

بگذار همیشه با تو باشم ، یک لحظه نیز از تو دور نباشم!

 

میخواهم از با تو بودن خاطره تلخ به جا بماند ، نمیخواهم به یاد تو باشم ، آرزو دارم

 

همیشه در کنار تو باشم !

 

من که همیشه به یاد توام ، لحظه به لحظه در آرزوی دیدن توام

 

من که دوری تو را تحمل میکنم ، قلبم نا آرامم را به خاطر تو آرام میکنم!

 

این لحظه های عاشقی برای ما پایانی نخواهد داشت !

 

با تو باشم ، یا بدون تو من یک عاشقم ! عاشق تو ، عاشق آن قلب مهربان تو!

 

زندگی ام ، قلبم ، عشقم تا ابد به نام تو خواهد بود عزیزم !

قدم زنان نفس نفس در پی توام ، با هر نفس به عشق تو زنده ام

قدم زنان نفس نفس به دنبال تو می آیم ، من که احساس خستگی نمیکنم

تا آخر دنیا با تو می مانم ...




|لينك مطلب| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 16:12 توسط مجتبی |

برو اما منو فراموش..........

 

برو اما ...!

 

فراموشم نکن

برو ، برو که این عشق ما من نمی سازد.....

 

خاطراتت را ، چه تلخ ، چه شیرین ، همه را با خود ببر....

 

برو ولی بدان که من دیوانه وار تو را دوست میداشتم ، بدان که یک دریا

 

 برایت اشک ریختم ، زندگی ام ، عشقم را فدای آن قلب نامهربانت کردم....

 

برو ، اما بدان که قلبم را شکستی ، عشق را در قلبم کشتی و زندگی

 

 را برایم پوچ و بی معنا کردی.....

 

برو به همان سرزمین خوشبختی ها تا من نیز در این سرزمینی

 

 که یک با وفا نیز در آن نیست تنها بمانم....

 

همه امیدم به تو بود ، زندگی را با تو زیبا میدیدم ، اگر دو سه خطی می نوشتم

 

 برای تو  و به عشق تو بود حالا دیگر نه امیدی در دل دارم ، نه زندگی را زیبا می بینم

 

و نه دیگر شوقی برای نوشتن دارم....

 

همه را سوزاندی ، هر چه از عشق تو نوشته بودم را سوزاندی و تنها خاکستر

 

 آن و چند تکه کاغذ نیمه سوخته که از جدایی بر روی آن نوشته بودم

 

در قلبم مانده است....

 

برو اما فراموشم نکن ، گهگاهی غروب را میبینی مرا نیز یاد کن ،

 

اگر زیر باران قدم زدی به یاد من نیز باش ..... بدان که من همیشه و همیشه

 

 یک تنها می مانم و با هیچکس هیچ عهد و پیمانی را نخواهم بست!

 

عاشق شدن دیگر از ما گذشت ، نه من حوصله خواندن این قصه تلخ

 

 را دارم و نه دلم شوقی برای عاشق شدن دارد!

 

عاشقی از ما گذشت عزیزم..... تنها آرزوی خوشبختی تو را از خدای خویش دارم

 

 و شاید بعد از زمان جداییمان بتوانم با این آرزو همچنان عشقم را به تو ثابت کنم...

 

نمیتوانم فراموشت کنم ای تو که مرا سوزاندی ، قلب عاشق و در به درم را

 

شکستی و مرا با کوله باری از غم و غصه رها کردی!

 

برو که دیگر عشق با ما یار نیست ، سرنوشت هوای

 

 ما را ندارد ، این زندگی با ما هم ساز نیست!

 

برو اما فراموشم نکن با اینکه میدانم روزی فراموش می شوم.....

 

میدونم یار مهربانم پای تو میمونم


|لينك مطلب| نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:33 توسط مجتبی |

دلم گرفته...

دل شکسته ام گرفته است......

 

و باز در یک عصر پاییزی دلم گرفته است....

 

دلی که همچو برگهای درختان پاییزی زرد و خشک و خسته است ...

 

آری دل شکسته ام بدجور گرفته است.....

 

قدم میزنم در کوچه پس کوچه های شهر پر از سکوت...

 

یک غروب سرد و بی روح پاییزی ، یک دل عاشق ولی تنها و دلتنگ

 

 با کوله باری از غم و غصه و یک سوال بی جواب!

 

قدم میزنم و به سرنوشت خویش می اندیشم!

 

و باز در یک غروب پاییزی دلم بدجور برای تو تنگ شده است....

 

دلم برای آن دل بی وفایت تنگ شده ، نمیدانم چرا ولی بدجور دلم هوای

 

 تو را کرده است....

 

یک عصر سرد پاییز ، یک نیمکت خالی ، و برگهای زردی که

 

با همان نسیم آرام باد بر زمین میریزند....!

 

یک بغض غریب در گلویم ، یک احساس بر باد رفته در وجودم ، یک

 

رویای محال در خیالم ، با پاهای خسته و دلی نا امید از این زندگی همچنان

 

 قدم میزنم با همان دل شکسته و دلتنگ.....

 

دستان خالی ام ، قلبی پر از آرزو در دل اما نا امید ، صحنه تلخ غروب

 

 در میان برگهایی که از درختان می افتند....

 

دلم خیلی گرفته است و دلتنگ تو هستم عزیزم....

 

بیا و با حضورت دستان گرمت را در دستان سردم بگذار ، این پاییز سرد

 

را بهاری کن ، و به این برگهای زرد و خسته جانی تازه ببخش.....

 

بیا تا دوباره با دلی پر از امید و دلگرمی با حضور تو اینبار

 

عکس پاییز را زیباتر از بهار برایت نقاشی کنم....

 


|لينك مطلب| نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 17:26 توسط مجتبی |

یادگار عشق من

یادگار عشق من

در کنار ساحل دریا قدم میزدم به یاد تو ، موجها می آمدند به کنارم و میرفتند، اما تو

نبودی!

تو نبودی اما یادت در قلبم بود ، تو نبودی اما به یاد تو در کنار دریا قدم میزدم...

لحظه باریدن باران ، تنهای تنها در زیر قطره های باران قدم میزدم اما تو نبودی !

تو نبودی ولی باران بود ، باران یاد تو را در دلم زنده کرد !

شاید این یک آغاز بود ، آغاز دلتنگی ها ، شروع آرزوهای در کنار تو بودن !

لحظه غروب که رسید یاد تو در دلم غوغا به پا کرد و چشمهایم به یاد تو بارانی شد!

کاش در کنارم بودی ، آن اشکها را تنها تو میتوانستی از روی گونه هایم پاک کنی!

آن دستهای سرد را تنها تو میتوانستی با دستهای گرمت گرم کنی !

لحظه های دور از تو بودن میگذرد اما خیلی دیر ....

لحظه ها میگذرد و سهم دلم از آن دلتنگیست !

از دلتنگی تو چند قطره اشک و یک دل پر از درد دل به جا می ماند !

همین که به عشق تو زنده ام برای من یک دنیا با ارزش است!

این اشکهایم ، دلتنگی هایم ، غصه هایم فدای آن عشق پاکت !

عشق تو آنقدر مقدس است که به خاطر آن جانم نیز فدایش خواهم کرد !

هر جا که بدون تو باشم شکی نیست در آن که یک دلتنگم!

هر جا که باشیم ، با هم و در کنار هم مطمئن باش که خیلی خوشبختم!

ساحل دریا یادگاری بود از دلتنگی هایم ، لحظه باریدن باران خاطره ای بود از عشقم و

غروب که رسید یادگاری از چشمهای خیسم به جا ماند !

تو باشی همه چیز زیباست، دیگر دلتنگی در دلم نیست ، تو هستی و یک دنیا

خوشبختی!

تو را با تمام غم ها و غصه های دنیا ، دلتنگی ها و اشکهایم میخواهم عزیزم !


|لينك مطلب| نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 18:17 توسط مجتبی |


 
 
ای خدا اين وصل را هجران مكن
            سر خوشان عشق را نالان مكن
                           چون خران بر شاخ و برگ دل مزن
                                          خلق را مسكين و سر گردان مكن
                                                         باغ جان را تازه و سر سبز دار
                                                                        قصد اين مستان و اين بستان مكن
جمع و شمع خويش را بر هم مزن
             دشمنان را دور كن شادان مكن
                            كعبه اقبال اين حلقه است و بس
                                            كعبه اميد را ويران مكن
                                                         نيست در عالم زهجران تلخ تر
                                                                        هر چه خواهی كن ليكن آن مكن

|لينك مطلب| نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 14:31 توسط مجتبی |

میخواستم......

 
 
من خواستم زندگی كنم،راهم را بستند

ستایش كردم ،گفتند خرافات است

عاشق شدم، گفتند دروغ است

گریستم، گفتند بهانه است

خندیدم، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم...

                                          ( دكتر علی شریعتی)
از دوستان خوبم معضرت که تو این چند روز نمیتونم اپ کنم اخه دارم رو سایت رادیو فردا کار میکنم
منطزر نظرات خوبتون هستم میخوام سور پرایزتون کنم
دوستون دارم تا بیام چند روز دیگه با اپ جدید راستی  نظرات فراموش نشه

|لينك مطلب| نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 20:54 توسط مجتبی |

درد تنهائی خود را به که گویم

Image and video hosting by TinyPic

درد تنهائی خود را به که گویم

به که گویم که در این جامعه خالی از عشق

همه در تاب و خروشند

همه چون سرو به بالا نگرند

و به فغان از غم هستی!

که تواند که مرا یاد کند

و صدای نفسم را ببرد تا که رسد بر دل یاران

من که خواهم ولی افسوس که نتوانم

از اینجا بروم

چون که بر دست و به پایم

بتنیدند گلی از گل ریحان

من به سان گلی از باغ گل یاس بدم

که ندانم چگونه به شکوفائی خود شاد شوم!

که تواند که مرا شاد کند

و دل غم زده ام را

به سرود غم هستی بسراید

آه ... 


|لينك مطلب| نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 23:5 توسط مجتبی |

مطالب اول در سال1387از پسرک عاشق....................

 

اگه بیای همون جوری که بودی

 

کم میارن حسودا از حسودی

 

 

هيچکسی ارزش گريه هاي تو رو

 

نداره چون اگه داشت


                                                   باعث اشک ريختن تو نمي شد

 

                                  

 

 

اگه کسي  با تو هم عقيده نيست وکاري رو

 

 

که تو علاقه داري اون دوست نداره  به اين

 

معني نيست که خود تو رو هم دوست نداره

 

 

يک دوست واقعي کسي هست که دستان تو رو ميگيردو احساسات قلبي تو

 

رو درک مي کند

 

حتي زماني که ناراحت هستي..اخم نکن ولبخند بزن ..زيرا ممکنه کسي

 

 

عاشق لبخند تو بشه

 

سلام به دوستان خوبم من رفتم مسافرت کردستان نظرات خوبتون فراموش نشه

دوستووووووووووووووووون دارم


|لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 10:41 توسط مجتبی |

سال نو مبارک باد

سال خوبی داشته باشیییییییییییید عاشقان

مانم نزدیکای سال نو وهمیه رفتگانو دعا کنید

سلام به همه بروبچ به خصوص ابجیییی ستاره ی گلم که خیلی دوستش دارم

تو این نزدیک کای سال  نو خیلی به  من محبت  داشتن امیدوارم  هر کجا هستن ساله خوبی داشته باشن با خانواده و به دوستان خوبم که به من محبت داشتن ساله نو راتبریک میگم دوستون دارم


|لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 20:52 توسط مجتبی |


سال نو مبارک باااااااااااااااااااااااااااااااد

بغلم کن عشق خوبم بزار حس کنم تنتو
از حرارتت بمیرم بگیرم عطر تنتو
واسه من آغوش گرمت تنها جای امن دنیاست
ساز آشنای قلبت خوشترین آهنگ دنیاست
منو که بغل بگیری گم میشم تو شهر رویا
بند میاد نفس تو سینم مثل مجنون پیش لیلا
به تو شفاف و برهنه دل سپردم بی محابا
بغلم کن تا نمیرم بی تو،تو دستای سرما
مثل دامنه فرشته شب ما قدیس و پاکه
حتی ماه به حرمت ما،عاشقونه تر می تابه
بغلم کن عشق خوبم بزار آرامش بگیرم
سر بزرام روی شونت با نفسهات خو بگیرم

سال۱۳۸۷مبارک باد


|لينك مطلب| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 9:33 توسط مجتبی |